سفارش تبلیغ
صبا ویژن
دنیا را دشمن بدارید، تا خدا دوستتان بدارد [حضرت مسیح علیه السلام ـ چون از ایشان درباره کاری که خدا دوستی به بار می آورد، پرسیدند ـ]

الهی اگر چه بهشت چون چشم و چراغ است

بی دیدار تو درد و داغ است.

دوزخ بیگانه را بنگاه است.

و آشنا را گذرگاه. و عارفان را نظرگاه.

الهی اگر مرا در دوزخ کنی دعوی دار نیستم، و اگر در بهشت کنی بی جمال تو خریدار نیستم.

الهی! من به حور و قصور ننازم، اگر نفسی با تو پردازم، از آن هزار بهشت سازم.


( خواجه عبدالله انصاری )


  

ای برادر گر تو هستی حق طلب

جز بفرمان خدا مگشای لب

 

گر خبر داری زحی لایموت

بر دهان خود بنه مهر سکوت

 

ای پسر پند و نصیحت گوش کن

گر نجاتی بایدت خاموش کن

 

عاقلان را پیشه خاموشی بود

پیشه‌ی جاهل فراموشی بود

 

خامشی از کذب و غیبت واجبست

ابلهست آن کو بگفتن راغبست

 

ای برادر جز ثنای حق مگو

قول حق را از برای دق مگو

 

هر که در بند عبارت می‌شود

هرچه دارد جمله غارت می‌شود

 

وانکه سعی اندر فصاحت می‌کند

چهره‌ی دل را جراحت می‌کند

 

( عطار نیشابوری )


  

شعری ماندگار از سیاوش کسرایی

 

شعر آرش کمانگیر از سیاوش کسرایی ::

 

 آرش کمانگیر

برف می بارد

برف می بارد به روی خار و خاراسنگ

  کوهها خاموش

دره ها دلتنگ

 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

 بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی

یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد

رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان

 ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟

 آنک آنک کلبه ای روشن

روی تپه روبروی من

 در گشودندم

مهربانی ها نمودندم

 زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز

در کنار شعله آتش

قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز

گفته بودم زندگی زیباست

 گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست

آسمان باز

 آفتاب زر

باغهای گل

 دشت های بی در و پیکر

  سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب

بوی خاک عطر باران خورده در کهسار

خواب گندمزارها در چشمه مهتاب

 آمدن رفتن دویدن

 عشق ورزیدن

غم انسان نشستن

پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن

کار کردن کار کردن

آرمیدن

چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن

 جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن

 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن

 در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن

 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن

گاه گاهی

 زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته

 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن

بی تکان گهواره رنگین کمان را

 در کنار بان ددین

 یا شب برفی

 پیش آتش ها نشستن

دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن

آری آری زندگی زیباست

 زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست

گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

پیر مرد آرام و با لبخند

 کنده ای در کوره افسرده جان افکند

چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد

زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد

زندگی را شعله باید برفروزنده

 شعله ها را هیمه سوزنده

جنگلی هستی تو ای انسان

 جنگل ای روییده آزاده

 بی دریغ افکنده روی کوهها دامن

آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید

 چشمه‌ها در سایبان های تو جوشنده

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان

جان تو خدمتگر آتش

 سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان

زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز

 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز

 کودکانم داستان ما ز آرش بود

 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود

 روزگاری بود

 روزگار تلخ و تاری بود

 بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره

دشمنان بر جان ما چیره

 شهر سیلی خورده هذیان داشت

بر زبان بس داستانهای پریشان داشت

زندگی سرد و سیه چون سنگ

روز بدنامی

 روزگار ننگ

غیرت اندر بندهای بندگی پیچان

 عشق در بیماری دلمردگی بیجان

 فصل ها فصل زمستان شد

 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد

 در شبستان های خاموشی

 می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی

ترس بود و بالهای مرگ

کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ

 سنگر آزادگان خاموش

 خیمه گاه دشمنان پر جوش

مرزهای ملک

 همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان

برجهای شهر

همچو باروهای دل بشکسته و ویران

 دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی اندوخت

هیچ دل مهری نمی ورزید

 هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد

  هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید

باغهای آرزو بی برگ

 آسمان اشک ها پر بار

گر مرو آزادگان دربند

 روسپی نامردان در کار

 انجمن ها کرد دشمن

 رایزن ها گرد هم آورد دشمن

 تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند

 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند

نازک اندیشانشان بی شرم

که مباداشان دگر روزبهی در چشم

یافتند آخر فسونی را که می جستند

 چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد

 آخرین فرمان آخرین تحقیر

 مرز را پرواز تیری می دهد سامان

 گر به نزدیکی فرود آید

خانه هامان تنگ

 آرزومان کور

 ور بپرد دور

 تا کجا ؟ تا چند ؟

 آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟

 هر دهانی این خبر را بازگو می کرد

چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد

پیرمرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید

 از میان دره های دور گرگی خسته می نالید

برف روی برف می بارید

باد بالش را به پشت شیشه می مالید

 صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز

 پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز

 آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست

بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح

 باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر

 کودکان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

مادران غمگین کنار در

 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته

 خلق چون بحری بر آشفته

به جوش آمد

 خروشان شد

 به موج افتاد

برش بگرفت وم ردی چون صدف

 از سینه بیرون داد

 منم آرش

چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن

 منم آرش سپاهی مردی آزاده

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

 اینک آماده

مجوییدم نسب

 فرزند رنج و کار

گریزان چون شهاب از شب

چو صبح آماده دیدار

 مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش

 شما را باده و جامه

 گوارا و مبارک باد

دلم را در میان دست می گیرم

 و می افشارمش در چنگ

 دل این جام پر از کین پر از خون را

دل این بی تاب خشم آهنگ

که تا نوشم به نام فتحتان در بزم

که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم

 که جام کینه از سنگ است

 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است

در این پیکار

در این کار

 دل خلقی است در مشتم

 امید مردمی خاموش هم پشتم

 کمان کهکشان در دست

 کمانداری کمانگیرم

 شهاب تیزرو تیرم

 ستیغ سر بلند کوه ماوایم

 به چشم آفتاب تازه رس جایم

مرا نیر است آتش پر

 مرا باد است فرمانبر

  و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست

 در این میدان

بر این پیکان هستی سوز سامان ساز

 پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز

پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد

 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد

 درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود

 که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود

به صبح راستین سوگند

 به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند

که آرش جان خود در تیر خواهد کرد

پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند

 زمین می داند این را آسمان ها نیز

 که تن بی عیب و جان پاک است

 نه نیرنگی به کار من نه افسونی

 نه ترسی در سرم نه در دلم باک است

 درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش

نفس در سینه های بی تاب می زد جوش

 ز پیشم مرگ

 نقابی سهمگین بر چهره می آید

به هر گام هراس افکن

مرا با دیده خونبار می پاید

 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد

 به راهم می نشیند راه می بندد

به رویم سرد می خندد

به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را

 و بازش باز میگیرد

دلم از مرگ بیزار است

 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است

ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است

ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

 همان بایسته آزادگی این است

هزاران چشم گویا و لب خاموش

 مرا پیک امید خویش می داند

هزاران دست لرزان و دل پر جوش

گهی می گیردم گه پیش می راند

 پیش می آیم

 دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم

 به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند

 نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند

 نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد

به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد

برآ ای آفتاب ای توشه امید

 برآ ای خوشه خورشید

 تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب

برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب

 چو پا در کام مرگی تند خو دارم

 چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم

 به موج روشنایی شست و شو خواهم

 ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم

 شما ای قله های سرکش خاموش

که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید

 که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی

که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید

 که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید

 غرور و سربلندی هم شما را باد

 امدیم را برافرازید

 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید

 غرورم را نگه دارید

 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید

 زمین خاموش بود و آسمان خاموش

تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش

 به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید

هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید

 نظر افکند آرش سوی شهر آرام

کودکان بر بام

دختران بنشسته بر روزن

 مادران غمگین کنار در

 مردها در راه

سرود بی کلامی با غمی جانکاه

 ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه

 کدامین نغمه می ریزد

کدام آهنگ آیا می تواند ساخت

طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟

طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز

راه وا کردند

کودکان از بامها او را صدا کردند

 مادران او را دعا کردند

پیر مردان چشم گرداندند

 دختران بفشرده گردن بندها در مشت

 همره او قدرت عشق و وفا کردند

 آرش اما همچنان خاموش

 از شکاف دامن البرز بالا رفت

 وز پی او

پرده های اشک پی در پی فرود آمد

 بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز

 خنده بر لب غرقه در رویا

 کودکان با دیدگان خسته وپی جو

در شگفت از پهلوانی ها

 شعله های کوره در پرواز

باد غوغا

 شامگاهان

راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر

 باز گردیدند

 بی نشان از پیکر آرش

 با کمان و ترکشی بی تیر

  آری آری جان خود در تیر کرد آرش

 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون

 به دیگر نیمروزی از پی آن روز

 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند

 و آنجا را از آن پس

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند

آفتاب

درگریز بی شتاب خویش

 سالها بر بام دنیا پاکشان سر زد

ماهتاب

بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش

 در دل هر کوی و هر برزن

  سر به هر ایوان و هر در زد

آفتاب و ماه را در گشت

 سالها بگذشت

سالها و باز

در تمام پهنه البرز

وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید

 وندرون دره های برف آلودی که می دانید

 رهگذرهایی که شب در راه می مانند

 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند

و نیاز خویش می خواهند

 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ

می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه

 می دهد امید

 می نماید راه

در برون کلبه می بارد

برف می بارد به روی خار و خارا سنگ

کوه ها خاموش

دره ها دلتنگ

 راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ

 کودکان دیری است در خوابند

در خوابست عمو نوروز

می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان

 شعله بالا می رود پر سوز

 

شنبه 23 اسفند 1337خورشیدی

 زنده یاد استاد سیاوش کسرایی

پایان.


  

پاسخ به سوالات و شبهات قرآنی-3

 

موضوع :: 

اسلام دین اجبار و زور گویی نیست-2

 

 

 

 

فَذَکِّرْ إِنَّمَا أَنتَ مُذَکِّرٌ [الغاشیة : 21] لَّسْتَ عَلَیْهِم بِمُصَیْطِرٍ [الغاشیة : 22]............ إِنَّ إِلَیْنَا إِیَابَهُمْ [الغاشیة : 25] ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنَا حِسَابَهُمْ [الغاشیة : 26]

 

پس تذکر ده که تو تنها تذکردهنده‌اى.21 بر آنان تسلّطى ندارى،22 ......................... در حقیقت، بازگشت آنان به سوى ماست 25 آنگاه حساب [خواستن از] آنان به عهده ماست.26

 

در این آیه خدا ما را متوجه میکند که کیفر اعمال نیک و بد انسانها فقط با اوست و حتی پیامبر را فقط به تذکر دادن امر میکند غیر از مواردمحدودی که حکم خدا مشخص و معلوم است مانند قانون قصاص که با خواست نزدیکان مقتول انجام میگیرد و حکم زنا که یکصد ضربه شلاق است که باید از جنس پوست باشد و حکم محارب و مفسد که این احکام بسیار محدود هستند . هیچ حکمی برای محدود کردن اندیشه و تفکر در قرآن نیامده است.

 

 

 

وَالَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِهِ أَولِیَاء اللَّهُ حَفِیظٌ عَلَیْهِمْ وَمَا أَنتَ عَلَیْهِم بِوَکِیلٍ [الشورى : 6]

 

ترجمه فارسی :: 

 و کسانى که به جاى او دوستانى براى خود گرفته‌اند، خدا بر ایشان نگهبان است و تو بر آنان گمارده نیستى.

 

 

 

نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَا یَقُولُونَ وَمَا أَنتَ عَلَیْهِم بِجَبَّارٍ فَذَکِّرْ بِالْقُرْآنِ مَن یَخَافُ وَعِیدِ [قـ : 45]

 

ما به آنچه مى‌گویند داناتریم، و تو به زور وادارکننده آنان نیستى؛ پس به [وسیله‌] قرآن هر که را از وعده من‌ مى‌ترسد پند ده.   ق 45

 

 

 

وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّکُمْ فَمَن شَاء فَلْیُؤْمِن وَمَن شَاء فَلْیَکْفُرْ ......................... [الکهف : 29]

 

و بگو: «حق از پروردگارتان [رسیده‌] است. پس هر که بخواهد بگرود و هر که بخواهد انکار کند، ..........................................

 

 

 

قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ [صـ : 86]

 

بگو: «مزدى بر این [رسالت‌] از شما طلب نمى‌کنم و من از تکلیف کننده گان نیستم (چیزی را بر شما تکلیف نمیکنم). 86

 

 

وَإِن کَانَ کَبُرَ عَلَیْکَ إِعْرَاضُهُمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَن تَبْتَغِیَ نَفَقاً فِی الأَرْضِ أَوْ سُلَّماً فِی السَّمَاء فَتَأْتِیَهُم بِآیَةٍ وَلَوْ شَاء اللّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى لْهُدَى فَلاَ تَکُونَنَّ مِنَ الْجَاهِلِینَ [الأنعام : 35]

 

 و اگر اعراض کردنِ آنان [از قرآن‌] بر تو گران است، اگر مى‌توانى نَقْبى در زمین یا نردبانى در آسمان بجویى تا معجزه‌اى [دیگر] برایشان بیاورى [پس چنین کن‌]، و اگر خدا مى‌خواست قطعاً همه آنان را بر هدایت گِرد مى‌آورد، پس زنهار از نادانان مباش. 35

 

 

 

یعنی خدا با اینکه میتواند همه گمراهان را به اجبار بر هدایت جمعشان کند اما این کار را نمیکند زیرا آنها هستند که انتخاب میکنند

 

وَلاَ یَحْزُنکَ الَّذِینَ یُسَارِعُونَ فِی الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لَن یَضُرُّواْ اللّهَ شَیْئاً یُرِیدُ اللّهُ أَلاَّ یَجْعَلَ لَهُمْ حَظّاً فِی الآخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِیمٌ [آل عمران : 176]

 

و کسانى که در کفر مى‌کوشند، تو را اندوهگین نسازند؛ که آنان هرگز به خدا هیچ زیانى نمى‌رسانند. خداوند مى‌خواهد در آخرت براى آنان بهره‌اى قرار ندهد، و براى ایشان عذابى بزرگ است.176

 

 

 

وَمَن کَفَرَ فَلَا یَحْزُنکَ کُفْرُهُ إِلَیْنَا مَرْجِعُهُمْ فَنُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ [لقمان : 23]

 

و هر کس کفر ورزد، نباید کفر او تو را غمگین گرداند. بازگشتشان به سوى ماست، و به [حقیقت‌] آنچه کرده‌اند آگاهشان خواهیم کرد. در حقیقت، خدا به راز دلها داناست.31

 

 

لَّیْسَ عَلَیْکَ هُدَاهُمْ وَلَـکِنَّ اللّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ................ [البقرة : 272]

 

ترجمه ::

 هدایت آنان بر عهده تو نیست، بلکه خدا هر که را بخواهد هدایت مى‌کند............................272 

 بنده خدا : اسلامی

پایان.


  
#پاسخ_به_سوالات_و_شبهات_قرآنی-قسمت دوم-2
موضوع :: اسلام دین اجبار و زور گویی نیست....-1 
اسلام با توجه به تعالیم خداوند در قرآن اصلآ و ابدآ دینی نیست که خود را با زور و تجاوز خود را به کسی تحمیل کند.
بلکه خدا در قرآن تجاوز کاران را دوست ندارد ، و مومنین را از تجاوز و تعدی به دیگران نهی میکند.
 بالاترین آزادیخواهی و آزاد اندیشی در تعالیم خداوند است که انسان در تفکر و انتخاب راه کاملآ مستقل و آزاد است که از هدایت بهره مند باشد یا نباشد ویا در مسیر هدایت گام بردارد یا به راه ظلالت برود.
ما انسانها بسته به نوع تربیت و تعالیم بر گرفته از محیط بسیار سطحی نگر و محدود می اندیشیم ، و به همین علت است که حتی خدا را فقط در محدوده های خود و بر اساس آموزه های محدود خود باور داریم ، 
و اگر کسی در چهار چوب و قالبهای دیگری به خدا ایمان داشت ، او را رد کرده و نمی پذیریم و این محدودیت درآموزه های الهی بسیار وسیع است،
تا جایی که خدا به انسان اختیار میدهد که با عنصر گناه و سر پیچی کردن از دستورات و احکام و انجام گناه حتی به محدوده های خدا نیز تجاوز کند ،
 زیرا اساس توحید مبتنی بر رهایی است و رستگار شدن انسان با انتخاب خود اوست و نه با اجبار و تحمیل،
که اگر چنین بود ، انسان آگاه و خردمند فرقی با جانوران نا آگاه نداشت و جایی برای انتخاب برایش متصور نبود ، بنا بر این با توجه به گسترده گی و وسعت قوانین در آفرینش اندیشه و عمل کردن به محدود سازی اندیشه و تفکرانسانی با اجبار و اکراه تفکری ضد توحیدی و رو به زوال است ،
 و با تعالیم خداوند سازگار نیست.
به برخی از آیات قرآن در تایید همین گفتار توجه کنید ::
 1- لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ
 [البقرة : 256]
ترجمه ::
  در دین هیچ اجبارى نیست. و راه از بیراهه بخوبى آشکار شده است. پس هر کس به طاغوت کفر ورزد، و به خدا ایمان آورد، به یقین، به دستاویزى استوار، که آن را گسستن نیست، چنگ زده است. و خداوند شنواى داناست. 256 
 2- وَلَوْ شَاء رَبُّکَ لآمَنَ مَن فِی الأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعاً أَفَأَنتَ تُکْرِهُ النَّاسَ حَتَّى یَکُونُواْ مُؤْمِنِینَ [یونس : 99] 
ترجمه :: 
 و اگر پروردگار تو مى‌خواست، قطعاً هر که در زمین است همه آنها یکسر ایمان مى‌آوردند. پس آیا تو مردم را وادار مى‌کنى که ایمان بیاورند؟  99
انسان باورمند به خدا میداند که خدا قادر و توانای مطلق است و هر کاری را بخواهد میتواند انجام دهد و این که اجازه انتخاب به انسان میدهد که گناه کند و طغیان و عصیان کند از حکمت و علم خدا ناشی میشود و از ضعف و نا توانی خدا نیست که حتی به پیامبرش هم تو صیه میکند که لازم نیست کسی را به اجبار وادار به باور و پذیرش دین کنی
 3- اِنَّکَ لَا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَن یَشَاءُ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ [القصص : 56] 
ترجمه ::
 در حقیقت، تو هر که را دوست دارى نمى‌توانى راهنمایى کنى، لیکن خداست که هر که را بخواهد راهنمایى مى‌کند، و او به راه‌یافتگان داناتر است.56 
ادامه دارد.

  
   1   2   3   4      >